گفت و گوها
گفتگو با ابراهیم حقیقی
گفتگو با امرالله فرهادی در مورد دیوار نوشته های انقلاب
گفتگو با مرتضی ممیز/ افسانه ممیز
گفتگو با نورالدین زرین کلک
گفتگو با مرتضی ممیز / مجله نشان
گفتگو با مرتضی ممیز / ماهنامه عکس
گفتگو با مرتضی ممیز / خبرنگار کتاب هفته
گفتگو با مرتضی ممیز / مجله کلک
سخنان مثقالی،نامی،احصایی،آغداشلو درباره مرتضی ممیز و پاسخ های مرتضی ممیز به سوالات

گفتگو با امرالله فرهادی در مورد دیوار نوشته های انقلاب

امرالله فرهادی(متولد ۱۳۳۵)، ایل قشقایی طراح گرافیک و عضو هیئت مؤسس انجمن های صنفی طراحان گرافیک ایران، در گفته هایش ـ با لحنی دلنشین که می توان ساعت ها پای صحبت های او نشست ـ درباره ی دیوارنوشته های انقلاب، به روند آغاز کار پایان نامه اش، ذکر دوران پر حادثه ی انقلاب و تلاش های بی وقفه اش برای رسیدن به یک نتیجه ی علمی درست و پس از آن چگونگی تأثیرگذاری مرتضی ممیز در جهت خلق آثاری جدید و همچنین پیگیری های او در اهمیت دادن و به نمایش گذاشتن آثار هنرمندان جوان می پردازد.

گفته های امرالله فرهادی در مورد دیوار نوشته های انقلاب

قصه ی دیوار نوشته های انقلاب به خیلی قبل از ۲۲ بهمن سال ۵۷ برمی گردد. از اواخر سال ۵۶ ، که تظاهرات پراکنده در جاهای مختلف تهران شروع شد، من در آن زمان کار می کردم، کلاسهای درسی‌ام تقریباً در دانشکده تمام شده بود. گاه گداری به دانشکده می آمدم ولی به طور مستمر دیگر کلاسی نداشتم. همیشه هم دوربین همراهم بود چون به هر حال سال ها با دوربین زندگی کرده بودم. گاهی از در و دیوار و جریان تظاهرات و اتفاقاتی که می افتاد همینطوری عکس می گرفتم تا اینکه موضوع پایان نامه ی لیسانس ام را با آقای انواری در میان گذاشتم؛ ایشان پیشنهاد دادند که این روند را ادامه بده و از نوشته هایی که روی در و دیوار هست و از این شعارها عکس بگیر . در آن زمان هنوز اسم آن را دیوارنوشته های انقلاب نگذاشته بودیم. جریانات انقلاب پشت سر هم داشت اتفاق می افتاد و طبیعتاً بایستی من هم تند تند و زود عکس می گرفتم چون خیلی از این دیوار نوشته ها شب ها پاک می شد و نیروهای امنیتی روی دیوار نوشته ها رنگ می زدند. تا آنجایی که مقدور بود من از این نوشته ها عکس می گرفتم و هرچقدر به بهمن نزدیک تر می شدیم، از پاک کردن های سریع خبری نبود خیلی از دیوار نوشته ها همینطوری روی دیوار باقی می ماند. بنابراین تقریباً می شود گفت که تا بحبوحه ی انقلاب و پیروزی انقلاب من فقط عکاسی می کردم و بعد از آن چاپ عکس می زدم. سیاه و سفید، بعضی وقت ها هم اسلاید رنگی می گرفتم در این روزها اوج راهپیمایی ها بود و خیلی از راهپیمایی های بزرگ مثل تاسوعا و عاشورا شکل گرفته بود؛ من از این جریان راهپیمایی ها و تظاهرات تقریباً سراسری که در تمام تهران جریان داشت هم عکاسی می کردم. تا بعد از پیروزی انقلاب بعد از اینکه رسماً از دانشکده درخواست دادم که این پروژه را به عنوان پایان نامه کار بکنم، بر اساس راهنمایی ها و شیوه ی کار آقای ایرج انواری که استاد راهنمای من بودند شروع کردیم به اینکه روی این عکس ها کار تحقیقاتی انجام بدهیم. این کار تقریباً حدود شش ماه طول کشید. ما از زوایا و جنبه های مختلف این عکس ها را بررسی می کردیم. از این زمان بود که با راهنمایی های استاد انواری اسم پروژه را دیوار نوشته های انقلاب گذاشتیم. مقدمه ی این پایان نامه به قلم آقای انواری است که به خوبی هدف کار را بیان می کند:

«…هدف رسیدن به نوعی زبان تصویری از همان دست است که توده های مردم با آن در تمام مدت انقلاب بر روی دیوارها سخن گفته اند…»

جامعه ی آماری ۱۶۰۰ عکس و اسلاید بوده که جداگانه آنها را فیش بندی کردیم . ۲۰۰ اسلاید به عنوان گروه نمونه انتخاب کردیم که دارای این ضابطه ها بود: ۱ـ  جامع بودن هر اسلاید از نظر تعداد شعارها و داشتن تصویر و آرم یا نشانه. ۲ـ  متوسط بودن پلان عکاسی شده یعنی نه کلوزآپ باشد نه لانگ شات . ۳ـ پراکندگی محل های عکاسی شده از نظر موقعیت شهری چون این دیوار نوشته ها مخصوص یک منطقه نبود. جدای آن مرکزیتی که اصولاً مردم در تظاهرات در آن مناطق حضور بیشتری داشتند، آن سو تر که می رفتیم داخل کوچه پس کوچه ها این دیوار نوشته ها با وضوح و جسارت بیشتری دیده می شدند چون به هر حال نویسنده اش احساس امنیت بیشتری می کرد به همین دلیل اگر در خیابان انقلاب فعلی که مسیر اکثر راهپیمایی ها  بود کمتر مثلاً عبارت مرگ بر شاه را می دیدیم ولی در کوچه پس کوچه ها فراوان بود. بنابراین از نظر موقعیت شهری هم خیلی مهم بود که ما این پراکندگی را درست انتخاب کنیم. ۴ـ جامع بودن اسلاید از نظر اینکه ارزش های بصری آن هم قابل تأمل باشد. حالا ترکیب بندی باشد، نوع نوشتار باشد، ابزاری که از آن استفاده شده مثلاً با قلم مو نوشته با فیکساتور نوشته یا با ماژیک.

بعد یک تعداد سئوال طرح کردیم . و با آن سیستمی که آقای انواری به ما آموزش داده بود اینها را در شیت هایی که ابعاد آن تقریباً حدود ۲ متر در یک متر بود به صورت جدول بندی شده و روی کاغذ کالک وارد کردیم. سئوال ها به این صورت بود که مثلاً این شعار با چی نوشته شده در کجای دیوار نوشته شده است دور از دسترس است یا در دسترس؟ آیا با سرعت نوشته شده یا با حوصله؟ آیا با تصویر همراه است یا نه ؟ رنگ هایی که در این شعارها استفاده شده چگونه است؟ اینها را در قالب یک پرسش نامه طرح کردیم و اسلاید ها را یکی یکی بر مبنای این پرسش نامه ها ارزیابی کردیم و حاصل این پرسش نامه ها را روی شیت ها پیاده کردیم.

یکی از فاکتورهایی هم که باید به آن توجه و بررسی می کردیم مناطق مختلف بود. بالای شهر تقریباً چندان اتفاق عجیب و غریبی نمی افتاد میانه ی شهر و جنوب شهر، شرق و غرب بود که بیشتر پر جنب و جوش بود و اصولاً تظاهرات و راهپیمایی ها در این مناطق خیلی شدید بود. مثلاً از پیروزی تا میدان شهدا می رفتیم بعد  می آمدیم میدان بهارستان ، خیابان جمهوری، خیابان انقلاب، و میدان انقلاب تا میدان آزادی که مسیر اصلی راهپیمایی بود و در کل میدان امام حسین به این طرف مسیری بود که ما عکاسی می کردیم.

یک بار در خیابان انقلاب ، پیچ شمیران . مشغول عکس گرفتن از تظاهرات بودم. آن روز تظاهرات سازماندهی شده نبود. داشتم از مردم عکس می گرفتم که یک افسر مرا گرفت و دوربین ام را زد زمین. که لنزش پرید بیرون و در آن باز شده بود و تمام اسلایدها از بین رفت و سوخت. یکبار هم بهار سال ۱۳۵۸نرسیده به پل چوبی داشتم از یک دیوار نوشته که پایین یعنی حدود  ۶۰، ۷۰ سانتی متر بالاتر از زمین نوشته شده بود عکس می گرفتم یک نوشته ی شابلون شده بود. عکس را که گرفتم و تمام شد دیدم یک جفت پا کنارم هست سرم را بلند کردم دیدم آقایی کنارم ایستاده، گفت چی‌کار می کنی؟ گفتم دارم عکس می گیرم که داد زد غلط می کنی و با لگد زد به تخت سینه ام. از پشت افتادم . مردم کمک کردند و شروع کردند به دفاع کردن از من که دارد سند برداری می کند کاری نمی کند … بالاخره طرف را قانع کردند و از من عذرخواهی هم کرد و قضیه به خیر گذشت.حتی تعارف کرد که بیا داخل مغازه چای بخورکه من بساطم را جمع کردم و برگشتم. عکاسی اسلایدها را که انجام دادم، چون کار پژوهشی بود و سنگین، استاد انواری این پروژه را به من و خانم نفیسه بزرگزاده شهدادی محول کرد و پیشنهاد داد ما با هم دو نفری این پروژه را انجام دهیم. کار فوق العاده سنگینی بود و ۱۶۰۰ اسلاید هم داشتیم که باید از بین آنها ۲۰۰ تا را انتخاب می کردیم و در نهایت بخش بندی آنها و تعداد سئوالات، پرسشنامه ها ، جواب گرفتن ها و در شیت ها پیاده کردن و …. فکر می کنم چیزی حدود ۴ تا ۵ ماه این کار طول کشید. داخل دانشکده به ما اتاقی داده بودند که در آن زمان دانشکده به کسانی که پروژه ی دیپلم می گذراندند اتاق می دادند و از دانشجوهای سال پایین هم می شد برای انجام پروژه کمک گرفت و معلم‌ها بر مبنای کمک آنها، این را  به عنوان کار کلاسی آنها منظور می کردند. بنابراین می توان گفت این پروژه با یک گروه شش هفت نفره انجام شد که در واقع متولی اصلی پروژه من و خانم شهدادی بودیم.

نتایج عجیب غریبی به دست آمد مثلاً اینکه چند درصد از شعارها به صورت افقی بر روی دیوارها نوشته شده است؛ چند درصد عمودی نوشته شده ؟ مثلاً بامزه است که ۸۵ درصد افقی نوشته شده و ۱۴ درصد عمودی. این یک درصد به یک شکلی مورب نوشته شده است.

یک درصد اسلایدها مربوط به بالای شهر بوده. هفتاد و یک و نیم درصد مال میانه ی شهر بوده ـ همان قسمت هایی که اشاره کردم ـ و ۲۲ و نیم درصد مربوط به پایین شهر بود. این آمارهایی بود که ما به دست آوردیم و زمینه های این دیوار نوشته ها ، ابزارها، رنگ دیوارنوشته ها، نوع خط دیوار نوشته ها مثلاً اینکه شابلونی بوده، خط دستنویس سریع بوده، کسی که می نوشته خوش نوشته بوده یا بد خط بوده، روحیه ی شعارها مثلاً اینکه پرخاشگرانه و مهاجم بوده مانند شعارهای مرگ بر شاه یا حتی خبر از یک واقعه ای می داده که این تعداد در فلان جا شهید شده اند یا ارتش به فلان جا حمله کرده و یا فلان جا توسط انقلابیون فتح شد به طور جداگانه بررسی شد. گروه های مختلفی در شهر در جریان انقلاب حضور داشتند. مهمتر اینکه تقریباً هر چه به روزهای پیروزی انقلاب نزدیک تر می شدیم خود دیوار نوشته ها انگار به یک روزنامه ی دیواری تبدیل می شدند. البته نه روزنامه ای که جزییات داشته باشد ولی صبح به صبح که می رفتی می دیدی خبرها روی دیوارها نوشته شده بود. بارها شد مسیری را که من می رفتم به خصوص دور و بر دانشکده ی ما که چهارراه ولی‌عصر بود و دیوارها را مرور می کردم می دیدم که شعار‌های جدید بر دیوارها اضافه شده.

 از نظر زبان هم این دیوار نوشته ها را بررسی می کردیم که چند درصد آنها به زبان فارسی بود چند درصد به زبان انگلیسی و چند درصد به زبان عربی چون گاهی آیاتی از قرآن یا روایت های مختلف روی دیوارها نوشته می شد. همچنین بررسی می کردیم که چند درصد مذهبی بود، چند درصد چپی بود و چند درصد ملی . چقدر روحیه ی جدی داشتند چقدر روحیه ی شعر و طنز داشتند چقدر کارتن و کاریکاتور، بود آگاهی دهنده چقدر بوده هشدار دهنده چقدر . اینها در حقیقت نکات و مضامینی بود که ما بررسی کردیم و بعد نتایج و تحلیل آنها را در این کتابچه یا رساله منعکس کردیم. گفتم که چیزی حدود ۵ ماه طول کشید ما صبح تا شب کار می کردیم. آن زمان که عکاسی دیجیتال نبود تا ما بتوانیم بلافاصله کارها را روی کامپیوتر بگذاریم ، کار در لابراتوار عکاسی هم داشتیم.. خوشبختانه کنار اتاقی که در دانشکده به من داده بودند یک دستشویی و حمام بود که ما آن را تبدیل به تاریکخانه عکاسی کردیم و همانجا فیلم را ظاهر می کردیم و عکس ها را چاپ می کردیم. البته سیاه و سفید.

 حالا ما به عنوان دانشجوی رشته طراحی گرافیک یک خروجی تصویری هم باید داشته باشیم. صرف اینکه این همه عکس گرفته ایم که نمی شود. به این فکر افتادیم که چه کنیم و چه نکنیم. یکسال قبل از انقلاب سال ۵۶ آقای ممیز معلم دانشکده ی ما نبود ایشان معلم دانشگاه تهران بود و تا جایی که من یادم هست دانشگاه تهران محدودیت هایی داشت که اساتیدش نمی توانستند در دانشگاه های دیگر درس بدهند.

ما دانشجوی دانشگاه هنر فعلی بودیم که در آن زمان دانشگاه هنرهای تزیینی بود. دست کم می شود گفت که دانشگاه تهران نسبت به دانشکده ی ما حساسیت داشت یعنی یک جور رقابت بین دانشجویان و اساتید و هم بین ساختار اداری این دو دانشگاه بود به همین دلیل آقای ممیز که معلم رسمی دانشگاه تهران بود، ظاهراً اجازه نداشت که جای دیگری درس بدهد. سال ۵۶ بود و ما به این فکر افتادیم که استادهایی مثل آقای ممیز، سید محمد احصایی ،جلال شباهنگی، پرویز کلانتری چرا نباید در دانشکده ی ما درس بدهند. وزیر وقت فرهنگ و هنر برای افتتاحیه ی نمایشگاهی به دانشکده، آمده بود، من در آن سال نماینده ی کلاس خودمان بودم و چون از عشایر بودم و به دستور او به دانشگاه آمده بودم و بورسیه بودم، هر وقت که می آمد سراغی هم از من می گرفت من هم روداری کردم و گفتم آقا جریان از این قراره و سطح آموزشی دانشکده‌ی ما ضعیف است. گفت خب بروید هر معلمی که دلتان می خواهد بیاورید گفتیم مثلاً آقای ممیز. گفت بروید بیاورید من حلش می کنم. البته ما قبل از آن جسته گریخته به دانشگاه تهران و قاچاقی سر کلاس های آقای ممیز می رفتیم. با آقای ممیز صحبت کردیم و قبول کرد که بیاید. تا روزی که وزیر آمده بود دانشکده، از آقای ممیز و آقای احصایی هم دعوت شد و تشریف آوردند و از همان ترم درس ما با آقای ممیز شروع شد به همین دلیل من خوشبختانه در سال های آخر با آقای ممیز کلاس داشتم. استاد انواری خیلی به مسایل تحقیقی و پژوهشی علاقه داشت و واقعاً تمام نیرو و فشارش را گذاشته بود که این بخش از کار درست انجام شود و خوشبختانه خیلی هم خوب انجام شد ولی حالا چطور می توان از این نتیجه گیری کرد و آن را تبدیل به یک سری کارهای تصویری بکنیم تا بتوانیم نمره ی پایان کار را بگیریم خودش مسئله ای بود ولی چون پای آقای ممیز به دانشکده ی ما باز شده بود من بازهم پیش ایشان رفتم و قضیه را مطرح کردم گفت که « بله شنیده بودم که چندتایی دارند روی دیوار نوشته ها کار می کنند پس تو هستی.. » گفتم بله من هستم و خانم شهدادی. گفت «خیلی خب جمعه ها خوبه براتون من بیام پیشتون؟» گفتیم بله عالیه. تقریباً می شه گفت چیزی حدود سه ماه ما هر هفته جمعه ها چشم به راه بودیم که آقای ممیز حوالی ساعت ۱۰ بیایند. آقای ممیز آمد و کارهای تحقیقاتی ما را دید، تشویقمان کرد و گفت اسلایدهایتان را بیاورید ببینم. ما هم سیاه سفیدها را چاپ عکس زدیم و رنگی ها را با پروژکتور نشان ایشان دادیم. آقای ممیز گفتند شما می توانید از این کارها تعدادی پوستر دربیاورید منتهی خیلی نباید دخل و تصرف بکنید باید اصالت آن را حفظ کنید و با این دیدگاه کار کنید که اینها به عنوان یک سری پیام های مردمی از زبان خودشان تبدیل به پوستر شوند . اگر اینها بخواهند بازتولید بشوند چگونه این پیام ها را با این تصاویری که روی دیوار هست می توانید تلفیق کنید و تبدیل به پوستری کنید که بتواند همان ادامه ی راه کار مردم باشد و چیز کاملاً متفاوتی نباشد. انگار که از زبان مردم ویژوال ها را بگیریم و تبدیلشان بکنیم به یک سری پوستر… کاری که دوباره به مردم بر می گردد و با دیدن آنها مردم بگویند این کار خود من بود، این نوشته نوشته ی من بود ولی با یک تیتر، یک شعار و یا نوشته ای روی آن …

ما هم یک سری از این عکس ها و اسلاید ها را انتخاب کردیم. فکر کنم همه را در اندازه ی ۹ در ۱۲چاپ عکس زدیم و برای هفته ی آینده آماده کردیم که آقای ممیز ببیند اینها قابلیت خروجی به صورت پوستر را دارد یا نه . یادم هست که از بین این ۲۰۰ تایی که انتخاب کرده بودیم ۵۰، ۶۰ تایی را چاپ زدیم و آماده کردیم و خیلی دست و دلمان می لرزید که الان آقای ممیز بیایند و بگویند اینها مزخرف هستند و … ایشان آمدند و نشستند و یکی یکی کارها را دیدند؛ بعضی را اینور گذاشتند و بعضی را پرت کردند آنور و در جمع شد ده، دوازده تا که گفت اینها بد نیستند و بقیه به درد نمی خورند، منتهی هنوز در خیلی جاها دیوار نوشته ها به قوت خودشان باقی هستند تو الان برو تو خیابان‌ها از هر چی که مانده با این دید شروع کن به عکاسی کردن . هنوز پاکسازی شروع نشده بود (چون بعد از انقلاب به دستور دولت وقت اگر اشتباه نکنم بازرگان، قرار شد که در و دیوار شهر پاکسازی شود. گفتند دیگر انقلاب تمام شده و مردم باید به زندگی عادی برگردند و شهرها را تمیز بکنند. هنوز این اتفاق نیفتاده بود و کسی هم خبر نداشت که این اتفاق قرار است بیفتد.) آقای ممیز قبلاً گفته بودند که خود من هم از این دیوارنوشته ها عکاسی می کنم و خبر دارم که یکی دو نفر دیگر هم عکس می گیرند. ایشان گفتند از عکسهایی هم که گرفتی یکی یک کپی هم به من بده و گفتند همین الان برو سر کوچه ی کاشانچی توی خیابون انقلاب دست چپ، من داشتم می آمدم یک کار خوب دیدم که تصویری هم هست؛ یک کار کلیشه با شابلون که شاه را به دار آویخته اند. به مرور و اواخر انقلاب این کلیشه ها خیلی بیشتر شد. اصلاً اواخر انقلاب مد شده بود. همه‌ی فکرها را شب ها در خانه شابلون می ساختند چون خیلی سرعت داشت یعنی به فاصله ی یک دقیقه به راحتی می توانستند یک شابلون را فیکسه بکنند و سریع قایم شوند. اوایل خیلی دیوار نوشته ها را با ماژیک می نوشتند درست مثل چیزی که قبل از آن مخفیانه  در جاهای عمومی می نوشتند حالا روی دیوارهای سطح شهر می نوشتند. نقاشی به ندرت روی دیوارها دیده می شد. هرچه به پیروزی انقلاب نزدیک تر می شدیم هم ابزار کار پیشرفت کرده بود هم تکنیک های کار گسترده تر شده بود. روی دیواره ها و بدنه های فلزی با قلم مو و رنگ بیشتر می نوشتند. اواخر که شابلون ها زیاد شده بود گاهی پیش می آمد که گروه هایی را می دیدم که تا شابلون را می زدند از آن عکس می گرفتم. عکس روی جلد پایان نامه هم عکسی است که جلوی دانشگاه تهران ،چند لحظه بعد از کسی که دست خونی اش را به دیوار زده بود گرفته شده است. که عکس آن را خانم شهدادی گرفته‌اند.

عکس های جدیدی را که می گرفتیم دوباره چاپ می زدیم و آماده می کردیم تا هفته ی بعد که آقای ممیز بیایند. البته چون دیگر زمانمان برای ارائه ی پروژه کم می شد به ما اجازه دادند که وسط هفته هم تماس بگیریم و پیش او برویم که کار یک مقداری سرعت پیدا کند ولی جمعه ها را بدون استثنا می آمدند و تقریباً هر جمعه ای هم که می آمدند می رفتیم داخل یکی از این کوچه های اطراف دانشکده که یک چلوکبابی در آن بود و کباب کوبیده های مزخرفی هم داشت. آقای ممیز هر دفعه که می رفتیم آنجا و برمی گشتیم توی کوچه می گفت عجب کباب مزخرفی بود ولی چسبید. بعد دوباره برمی گشتیم دانشکده و تقریباً از ساعت ۱۰که می آمدند تا ۲ و ۳ بعدازظهر پیش ما بودند. در این حین یکی دو تا پروژه ی دیگر دوستان هم بود که همزمان با ما داشتند کار می کردند که به آنها هم سری می زدند. ما با اینچنین مضمون و با اینچنین نتیجه گیری تصویری پروژه را تمام کردیم . متأسفانه نمی توانستیم در اندازه ی ۱۰۰ در ۷۰ این ها را چاپ کنیم چون امکانات لابراتوری مان محدود بود و کاغذ ۱۰۰ در ۷۰ نداشتیم. کاغذهای عکاسی۳۰ در ۴۰ بود. کارها را روی ۳۰ در ۴۰ اجرا کردیم که تقریباً همه سیاه سفید بودند منتهی این شعارهایی که رویشان می گذاشتیم رنگی بودند یعنی با لتراست رنگی می نوشتیم. آقای بهمن بروجنی رئیس دانشکده بود تاریخی به ما دادند که بایستی پروژه ها را در آن روز ارائه می کردیم ۳ یا ۴گروه بودیم ما هم تا صبح نخوابیده بودیم و نوبت ما آخرین ژوژمان حدود ۴ بعدازظهر بود که یادم می آید همانطوری پای دیواری که پوسترها و همه ی شیت های ۲ در یک متر روی کالک را روی آن زده بودیم و منتظر بودیم هیئت ژوری بیاید خوابم برد. تا بچه ها بیدارم کردند که پاشو آقای ممیز و هیئت ژوری آمدند. آقای ممیز خیلی خیلی مهربانانه و با یک لطف غریبی آمد و دست دور گردن من انداخت که هنوز چشم هایم خواب آلود بود و به پشت ام زد که خسته نباشی. هیچ وقت یادم نمی رود. خلاصه بحث و گفت و گوهای هیئت ژوری ـ آقای ممیز، آقای بروجنی ، آقای شباهنگی ، استاد انواری ـ یک ساعت یک ساعت و نیمی طول کشید. در حیاط دانشکده ی ما تکه چمنی بود که رفتند آنجا شور کنند و نمره ها را وارد کنند. هرچند که اختلاف نظرهایی راجع به پروژه ی دیپلم ما بود با حرف تمام کننده ی آقای ممیز و دفاع قاطعانه اش از این پایان نامه به ما ۲۰ دادند. حدود یکی دو ماه بعد از آن هم من به سربازی رفتم. دوره ی آموزشی در تهران بودم که آقای ممیز زنگ زده بودند و به خانمم گفته بودند که می خواهیم در موزه ی هنرهای معاصر نمایشگاه بگذاریم بهش بگو با من تماس بگیرد. من خدمت ایشان رفتم گفتند عکس ها و اسلایدها و شیت هایت را بیاور چون ما می خواهیم نمایشگاهی برگزار کنیم تحت عنوان دیوار نوشته های انقلاب. اسم دیوار نوشته های انقلاب هم از همین دوران تثبیت شد. کتاب های دیگری هم در آن دوران و بعد از آن درآمد که اسم های دیگری داشت مثل دیوارها سخن می گویند و…

من دوره‌ی آموزشی سربازی را می رفتم و چون متأهل بودم خیلی وقت ها بعدازظهرها اجازه می دادند به خانه برگردم و به این کارها برسم. موزه ی هنرهای معاصر یک لابراتوار عکاسی خیلی خوب داشت که بسیاری از این اسلایدهای رنگی را دوپلیکیت می کرد و از آن نگاتیو تهیه می کرد و چاپ می کرد. عکس های سیاه و سفید را هم که نگاتیو بود چاپ می کرد. به این شکل نمایشگاه خیلی بزرگ و پر و پیمانی در موزه ی هنرهای معاصر به همت آقای ممیز برگزار شد. تقریباً چیزی بیشتر از چند روز به افتتاحیه نمانده بود که من دیگر متأسفانه نتوانستم حضور داشته باشم چون اعزام شدم به شیراز. ولی تا زمانی که بودم آخر هفته ها بخصوص پنج شنبه و جمعه شب هایی بود که تا ساعت چهار و پنج صبح در موزه ی معاصر کار می کردیم خیلی ها به ما کمک می کردند یادم هست استاد آیدین آغداشلو هم می آمدند و بعد از کار، همانجا کف موزه می نشستیم، ساندویچ می خوردیم و استراحت می کردیم.

افتتاحیه‌ی نمایشگاه سال ۵۸ اوایل زمستان بود. تاریخ دقیق را به یاد ندارم. بخش عمده ای ازعکس هایی که موزه از اسلایدهای ما چاپ کرده بود عکس های آقای ممیز بود؛ تعدادی از عکس های من با کارهای پژوهشی که با خانم شهدادی انجام داده بودیم به نمایش گذاشته شده بود و تعداد زیادی هم عکس های کاوه گلستان بود… یکی دو نفر دیگر هم بودند که متأسفانه اسمشان در خاطرم نیست. جمعاً ۴ یا ۵ نفر بودیم.

این نمایشگاه به عنوان اولین نمایشگاه پس از پیروزی انقلاب به همت و اراده ی مرتضی ممیز برگزار شد. بعدها کتابی هم از عکس های آقای ممیز از دیوارنوشته ها به چاپ رسید.

تهران ـ آذر ۱۳۹۲
تهیه و تنظیم ا.مرتضایی ـ سایت مرتضی ممیز.

تصاویری از پایان نامه ی دیوار نوشته های انقلاب: